مبارز بزرگ
پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388میخواهد چیزی به من بگوید
نفسش در نمی آید
خسته است
خسته تر از هر دوران
از روی سینه ی چوبی اش خون میچکد و قسمتی از صفحه را خونین میکند
میخواهد روی صفحه ای دیگر بنویسد ولی رمقش را ندارد
بالاخره مینویسد و با جوهره کم رنگش چیزی را به من میفهماند
به سختی میتوانم بخوانمش
تا کی باید در قفس بی انتها نفس بکشیم
تا کی باید شاهد کثافت کاری های دین باشیم
تا کی باید مرگ جوانان را به چشم در چوبه های دار ببینیم
تا کی باید عقایدمان را از دیگران مخفی کنیم
تا کی عمامه داران با شکم های بزرگشان بر ما حکومت میکنند
تا کی باید برای حسین تشنه لب سینه بزنیمو و گریه کنیم
خدایا
دستانم را به سویت دراز میکنم
تو خود شاهد هستی
جانم به لب رسیده
کمکم کن
خواهش میکنم معجزه ای کن
قلم دیگر نمی نویسد
جوهره اش به پایان رسیده
و کاغذ بی خط
حالا دیگر غرق خون شده
خونین تر از خون
فوت ناگهانی مبارز بزرگ رضا فاضلی را به همه دوستداران و خانواده آن مرد تسلیت میگویم .


